با چشمانی فراخ، خنده ای تلخ و دردناک، هجوم افکار پریشان مرگ زود هنگام بهار را دور می کرد... پرستوی بیچاره، دیشب در گوش چپم زمزمه کنان تمنا داشت تو را گویم؛ قلبش را بر کنی پرهایش را نه، روح نا آرامش را بگیری پروازش را نه، حال برگوی مرا زنگی مست اینهمه ناسازگاری برای چیست؟ آخر،این بی نوای شکسته بال جز مشتی دانه، شاخه درختی و آسمانی تک ستاره زیاده ای مگر خواهد؟! ......... و باز هم سکوت! حق داری، خنده کن شاد باش مستانه برقص لیک بدان،روزی رسد تو پرستو باشی و او سرنوشت تو آن روز رسد روز اوج پرستو و مرگ خنده تو، حال تا می توانی مستانه برقص... . ۲۲/۹/۸۶ پس کی فروغت را نشان می دهی تابان دنیا؟ آخر، در جان اقاقی ها رمق بافتن شال های سبز ته کشیده، گویی،تا ابد سلاخی روح و جانشان در زیر میراث شوم و نفرین شده ابرهای سیاه با رعد های ویرانگرشان ادامه خواهد داشت همتی کن تابان دنیا... . 20/10/86
| Design By : Mihantheme |

