.آوای صبر.

(تقدیم به ژالۀ ابراهیمیِ مهربانم)

نشست در برِ اَبری

زِ عمقِ جان،گریست

فرشته ای زِ مَه آمد

به قلب وی نگریست... .

22/7/88

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط سوزان نظرات () |

(تقدیم به تو که نادانسته همیشه یگانه ای)

دلم را درد آوردی

ندانستی؟!

که این دیوانۀ ساده

اگر رنجد

نمی یابد به کوی می فروشان رَه؟!

ندانستی؟!

که گر غمگین شود،

پناه آرد درون غارِ خود

دور از دَدان روزگار

آتش بیافروزد

زِ بهرِ دوربادِ اهرِمن،جانا؟!

ندانستی اگر لرزد

همه کوه و جهان درپیشِ راهش

سخت می لرزند؟!

ملالی نیست،

کنون در قلب این کوهِ بلند بالا و

سر برداشته تا ماه

تو را گویم؛

عزیز جان!

اگر ناگاه و گر آگاه لرزاندی

تنِ نیلوفرِآبی،

جهان بر  جان و کامَت باد و

تختِ سلطنت در زیرِ پاهایت

 وَ  دنیایِ قشنگت،

خالی از شادی و شور و شوقِ این پروانۀ سرکش،

جهان بر جان وکامت باد و

دور از خندۀ مستانۀ پروانۀ تنها... .

9/7/87

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط سوزان نظرات () |

عمریست که دارم به لبم جامِ شراب

بردستِ چپم گرفته ام شمشیری

مِی نوشم و می خورم همه شب باده

چون صبح رسد به پا زنم زنجیری

بگذشت به برزخ همه شب با روزم

این بود فِسانۀ پری و پیری

هر شب،همه شب باده زنم درغارم

تا مامِ جهان زَند دگر تقدیری... .

9/7/87

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط سوزان نظرات () |

زخمی بزن!

زخمی بزن!

بر پیکرم،زخمی بزن

آتش به پاهایم فکن،

موی پریشانم بِکن،

سوی دو چشمم را ببَر

بر فرقِ سر خنجر بزن

لیکن به جانِ خسته ام

سبزینه پوشِ تشنه ام

گوی غمین و پُر تبم

دستان زبرت را نزن

22/3/87

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط سوزان نظرات () |

یک شب اندر فصل زیبای بهاری

زیر نور ماهتاب و آسمانِ خالی از یادِ زمستانی

مملو از عِطر و غزلخوانی،

عزم خود را جزم کردم،تا زِ آذرگاه گردون بُگذرم،یک دَم

پس،یه مانند سیاووش رخت بر بستم

سوی آذر گاهِ گردون یک نفس رفتم

چون بدان وادی رسیدم

یک- دو  دم را حبس کردم....

....

پیشِ رو

بود آسمان، گلگون

هوا سوزان،

زمین تَفتان،

شعله ها

چون اسب های سرکشِ صحرایی و  وحشی

هر طرف مستانه می راندند

لیک،

برقی در دو چشمِ خیره ام

رقصان و شادان بود

با خودم گفتم:

«چون سیاووش زین سفر آسوده بگذشته ست

شک ندارم مَن در این ره، خِرمنی گُل هم به چنگ آرم»

پس،

قدم درراهِ تفتیده روان کردم...

.......

آه....،

آوَخ....،

بر سنگفرشِ اولین،

در راه،

آن دَمی که

پایِ بیچاره

سنگِ ذوبِ زیر خود،حس کرد

بی امان لرزید،

اما،

تاب آورد و قدم بر سنگفرشِ دومی بِنهاد،

سنگِ دوم،

وَه،

امان از سنگِ دوم،

سنگ دوم

موی و ابرو

مُژه و زیباییِ رو

همه را باخود به یغما برد.....

واااااای،

یعنی چه؟!!!!!

آخر،چرا اینگونه شد بر من؟!

شاید اشکالیست در کارم؟!

نمی دانم!!!!!!

پس،

با دل مشورت کردم

یارِ دیرین را در این رَه

همسفر کردم

باری،

فکر بد از سر همی راندم

 و به پا گفتم:

«نترس!

درابتدا این رَه کمی

سخت و خطرناک است

بعد از این پیروزیش از آن ما باشد

چون سیاووش زین سفر آسوده بگذشته ست

شک ندارم من در این رَه،خِرمنی گُل هم به چنگ آرم»

همچِنان پایم توان آورد...

تا مرا بر سنگِ سوم بُرد....

در سنگفرشِ سومی ناگاه

پچ پچی در شعله ها افتاد

آنگه،

شعله های سرکش و بی رحم

بر دلم

غرش تلخ و مهیب خویش،

سر دادند:

«کای سیاهی! بر سرِ جایت بمان!

نتوانی گذری ازپاکان

نیک دانیم آن خِصالت نیک نیست

چون سیاووش آن پریزادِ عزیز

تا کنون هرگز نبودی پاکرای

بد سرشتی،پس سرِ جایت بمان!»

روزها رفتند و بگذشتند..........

.........

........

و کنون؛

ذرۀ خاکستری گشتم درونِ دستِ باد

چون بدادم دل به آذرگاهِ پاک

لیک،

بغض دل اندر فضا جاریست

همچنان نالد:

«چون سیاووش  زین سفر آسوده بگذشته ست

شک ندارم من در این رَه،خرمنی گُل هم به چنگ آرم»

وه!

زمین بی تاب می نالد

ماهتاب آلوده می تابد

بادِ شرق آهسته می غرد،

لیک،

بغض دل اندر فضا جاریست... .

20/1/87

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط سوزان نظرات () |

آآآآآآآآآآآآآآآآآی!

قاصدِ نعشۀ کبود چشمِ بنفشه!

حُناقِ نشکفتۀ

نورونِ کوفته را

ستاره ای باید،

خندان،چه می کنی؟!

18/12/88

...............

*نعشه: (نعش نشئه)=(مُردارِ مست) *

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط سوزان نظرات () |

مرثیۀ نازای حلقومِ نیم جان،

گریه می خندد

بُریده مویِ صفا را... .

18/12/88

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط سوزان نظرات () |

پطرس وار

کتاب سنگیِ

انکارِ سه گانۀ مسیح را

ترانه می خواند،

جیر جیرکِ بی دُم... .

18/12/88

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط سوزان نظرات () |

روحت شاد باد،فروغ فرخزاد!

نشیند گاه بر دل یک پیامی

چو گوینده شهیرِ نیکنامیست:

«کتابی-خلوتی-شعری-سکوتی

مرا مستی و سکر زندگانیست»

بدان گر ساغری افزون نمایم

ز بهر جان «بهشتی جاودانیست»

کویر تشنه ام را چون شرابی!

کلامت پر زمهر و نیکخواهیست

هماره شادمان باشی الهه

که شعرت لای لایی آسمانیست... .

18/12/88

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط سوزان نظرات () |

کاش هیچ آینه ای زنگ نداشت

کهکشان زادۀ دلتنگ نداشت

کاشکی دفتر خوبان جهان

گل فشانیِ گران سنگ نداشت

17/12/88

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط سوزان نظرات () |

رود خروشان

هوای صحرایی

نیمۀدریا

گرمی تنهایی

نوازش طوفان

مهر اهورایی

شادی باران

امید رویایی!

دلشاد نگر

سرای دنیایی،

بدرود تو را،

بزی به زیبایی... .

5/12/88

 

نوشته شده در شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط سوزان نظرات () |

بلبلان نیک خو

بر گرد شمع نیم جان

پاک دلهای زمان

زیبا رُخان مهربان!

گرمی دستانتان

روحم برد تا آسمان

شاد بودن در جهان

باشد همیشه راهتان

مهر و لبخند و ترانه

شب به شب مهمانتان

عاشقم آئینتان

تلخی به دور از جانتان

بوسه بر چشمانتان

گل های دنیا  یارتان... .

5/12/88

 

نوشته شده در شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط سوزان نظرات () |

زرین فاختۀ تبسم سپیدی

همرهم باش

چلۀ چهار پر را

وصال نزدیک است... .

5/12/88

نوشته شده در شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط سوزان نظرات () |

Design By : Mihantheme